تغییر طرح صورت من آشکار کرد
دیگر سه ساله ات به مدینه نمی رسد
گویا که من بزرگ تر از خواهرم شدم
هرچند سن من به سکینه نمی رسد
سوز دلم زآتش خیمه فزون تراست
آتش به گرمی جگر داغ دیده نیست
سیلی تمام صورت من را کبود کرد
زهرا شدن فقط که به رنگ پریده نیست
ای سر بریده ازچه زطفلان بریده ای
بالانشین به حال یتیمان نظاره کن
سقا کجاست تا که بگویم عمو بیا
مردانه بهر زینب خود فکر چاره کن
نیزه بلند بود که دستم نمی رسید
فرصت نشد که شانه به موی سرت زنم
نذر لب کبود تو کردم که جان دهم
نذر کسی که گشته قبول خدا منم
من دل شکسته ی تویی ابرو شکسته ام
لعنت بر آنکه سنگ به رویت نثار کرد
خیل سپاه چشم تو ازهم گسیخته
کنج تنور با مژه ی تو چکار کرد
جواد حیدری
* اشعار
ندارم هیچ امیدی که برگردی سویم یا نه
وگر بینی رخم را می شناسی از رویم یا نه
نمی دانم به ویران تا بیایی زنده می مانم
برای گفتن بابا بماند نیرویم یا نه
مرا رازی است با تو نیمه شب سر بسته می گویم
نمی دانم خبر داری زدرد پهلویم یا نه
نگاهم کرد آن ملعون نگاهی پر غضب پرخون
که بیند گوشواره مانده زیر گیسویم یا نه
اگر دیدی نمانده چیزی از گیسوی من بابا
دوباره می کشی دستی بر این تار مویم یا نه
النگوی مرا وقتی به غارت بردبا خلخال
شنیدی آه و نفرین گلوی حق گویم یانه
برای ایستادن آبرو داری کنم اما
مرا یاری کند این زخم های زانو یم یا نه
براندازم کن از نزدیک در آیینه ی چشمت
شبیهت هست زخم انحنای ابرویم یا نه
تو که دردانه ات را وقف زهرا مادرت کردی
بگو راضی شدی ازخط روی بازویم یا نه
تو می دانی که من عادت ندارم کهنه پوشی را
تو راپیراهنی مانده که آرد بانویم یا نه
مرا یک بوسه راضی می کند آنهم زلب هایت
ترک های لبت می گردد امشب دلجویم یا نه
توبی غسل و کفن رفتی و من درفکرفردایم
زن غساله آیا می دهد شست وشویم یا نه
محمود ژولیده
* اشعار
غم بین قلب کوچک او جا گرفته بود
آن کودکی که روضه بابا گرفته بود
می خواست عمه و پدرش را صدا کند
با آن صدای زخمی اش اما گرفته بود
پروانه زاده بود و به هر سوی می دوید
آتش به روی دامن او پا گرفته بود
او می دوید و پشت سرش یک فرشته بود
بابال خویش معجر او را گرفته بود
پیش نگاه عمه خود روی پهلویش
دستی شبیه حضرت زهرا گرفته بود
مسعود اصلانی
* اشعار
بس که سودای غم عشق تو در سردارم
نتوانم سر خود ازقدمت بردارم
عاشقم کاردلم سوختن وساختن است
تابه وصلت نرسم حلقه بر این دردارم
غم عشقت دل آتش زده را بریان کرد
بی سبب نیست که چشمان زخون تر دارم
گرچه پروانه صفت بال وپرم می سوزد
دربرشمع جمالت چه غم پر دارم
به سرم شوق شهادت به دلم عشق وصال
حسرت دیدن آن مهر منور دارم
من نه در بند جهانم که جهان می گذرد
خوف از روز حساب وصف محشر دارم
ای علمدارصف کرب وبلایاعباس
التجار بر تو و برباب وبرادر دارم
باب حاجاتی و ماریزه خور خوان توایم
کی غم جاه ومقام و زرو زیور دارم
عمرم آخرشد ودل درغم هجران توسوخت
گریه ازبهر توو سبط پیمبر دارم
چون تو خجلت زده ازاصغر بی شیر شدی
خون به دل زین ستم فرقه ی کافردار م
مشکت ازآب تهی گشت زتیر دشمن
خبر ازحال توواصغر ومادردارم
مشک ودست وعلمت چون به زمین افتادند
دل پر ازخون شدم سینه چو مجمر دارم
همچو عباس علی ازغمت ای قبله ی دل
چشم خونبار و دل از غصه پرآذردارم
خامه را بشکن و خاموش نسین "آزرده "
شرح این ماتم جان سوز به باور دارم
عباس علی محمدی
* اشعار
نادم ودلخسته و زارو پریشان آمدم
یا حسین ا زکرده های خود پشیمان آمدم
تاکنی برمن ترحم ای عزیز فاطمه
درحضور حضرتت با چشم گریان آمدم
دردمندم ای مرا خاک درت کحل بصر
بردر دارالشفایت بهر درمان آمدم
این خطا کار پشیمان را مران از درگهت
چون که با امید عفو ولطف و احسان آمدم
یا بکش ای حکم ت وحکم خدا یاعفوکن
چون که به درگاهت به امید فراوان آمدم
میهمانم کن به یک لبخند بخشش ای کریم
گردراین مهمانسرا ناخوانده مهمان آمدم
خادم و درگلشن قدس تو روآورده ام
مورم وبر درگه جود سلیمان آمدم
سد راهت گرچه از اول شدم از گمرهی
حالیا با شرمساری بهر جبران آمدم
گرچه آزردم دل اهل حریمت را کنون
تابسازد جان خود بهر تو قربان آمدم
بنده ام حر پشیمان تویی مولای من
حکم فرما کزپی اجرای فرمان آمدم
تا بریزم خون خودرا درره دین خدا
تا کنم جان را فدا در راه جانان آمدم
سیدمحمد خسرونژاد
* اشعار
زینب آمد شام را یکباره ویران کرد ورفت
اهل عالم را زکار خویش حیران کرد ورفت
در ره شام بلا آن دل غمین ازکربلا
هرکجا بنهاد پا فتح نمایان کرد ورفت
با لسان مرتضی از ماجرا ی نینوا
خطبه ای جانسوز اندر کوفه عنوان کردورفت
فاش می گویم که آن بانوی عظمای دلیر
از بیان خویش دشمن را پشیمان کردو رفت
بافداکاری وجانبازی به راه کردگار
دین جد خویش را مشهور دوران کرد ورفت
با کلام جانفزا اثبات دین حق نمود
کاخ اسبداد را ازریشه ویران کردورفت
در دیار شام بر پا کرد ازنو انقلاب
سنگر ستمگران را سست بنیان کرد ورفت
از کلام حق پسندش شد حقیقت آشکار
اهل حق را شامل الطاف یزدان کردورفت
شام غرق عیش وعشرت بود هنگام ورود
روز رفتن شام را شام غریبان کردورفت
قاسم سروی ها
* اشعار
تا جهانی هست ودرگردش بود شمس وقمر
مثل زینب مادرگیتی نمی زاید دگر
پرتو نورحسینی دروجود زینب است
همچو نوری کز رخ خورشید می گیرد قمر
با هم از روز ازل پیمان و وحدت بسته اند
داشتندازماجرای کربلا گویا خبر
لاجرم زینب به عبدالله جعفر شرط کرد
کزحسین خود جدا هرگز نگردد یک نظر
دل برید ازخاندان و بی درنگ آماده شد
تا که سالار شهیدان کرد آهنگ سفر
باحسین در کربلا گرزینب کبری نبود
بهضت خونین او هرگز نمی داد این ثمر
باغ دین را آبیاری کرد گرخون حسین
نخل آن را کرد زینب با اسارت بارور
برزمین افتاد چو از صدر زین سالار دین
بست زینب از پی تکمیل اهدافش کمر
برسر نعش برادر ناله زد آنسان که سوخت
خرمن عمر ستمگر از آتش سوز جگر
گاه با اشک و گهی با ناله و گه با بیان
کرد کاخ ظلم واستبداد رازیروزبر
بر در دروازه ی کوفه لسان الله شد
ورنه یک زن را نبودی در اسیری این هنر
کردبایک " اسکتو" خاموش آن آشوب را
آنچنان کز رنگ اشتر هم صدا نامد به در
پرده ی مرجانه را رسوای خاص و عام کرد
شد نمایان بهر مردم چهره ی آن بد سیر
تا شدند آگاه مردم از جنایات یزید
عیش و شادی جای خودرا داد بر اشک بصر
کرد کاری با زبان برآل سفیان پلید
آن چه حیدر کرد با کفار از تیغ دو سر
حسین فولادی
* اشعار
امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود
فردازخون عاشقان این دشت دریا می شود
امشب کنار یکدگر بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمعشان چون قلب زهرا می شود
امشب بود برپا اگر این خیمه ی ثاراللهی
فردا به دست دشمنان برکنده ازجا می شود
امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الامان زین دشت برپا می شود
امشب کنار مادرش لب تشنه اصغر خفته است
فردا خدایا بستر ش آغوش صحرا می شود
امشب که جمع کودکان درخواب ناز آسوده اند
فردا به زیر خارها گمگشته پیدا می شود
امشب رقیه ی حلقه زرین اگر دارد به گوش
فردا دریغ اینگوشوار ازگوش اووا میشود
امشب به خیل تشنگان عباس باشد پاسبان
فردا کنار علقمه بی دست سقا می شود
امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفاست
فردا زمرکب سرنگون این سرو رعنا می شود
امشب گرفته درمیان اصحاب ثارالله را
فردا عزیز فاطمه بی یار و تنها می شود
امشب به دست شاه دین باشد سلیمانی نگین
فردا به دست ساربان این حلقه یغما می شود
امشب سرسِرّ خدا بردامن زینب بود
فردا انیس خولی ودیر نصاری می شود
ترسم زمین وآسمان زیر وزبر گردد " حسان "
فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرامی شود
حبیب چایچیان " حسان"
* اشعار
کشته ی تیغ غمت زنده ی جاویدان است
غرقه بحر ولا را چه غم ازطوفان است
رنده شد هرکه به شمشیر غمت گشت شهید
چون شهید غم تو زنده ی جاویدان است
ما گدایی درت را به جهان نفروشیم
چون گدای در تو در دو جهان سلطان است
از دمی زنده دو صد عیسی جان بخش کند
آن شهیدی که به کوی تو به خون غلتان است
هیچ دوایی نکند درد دل خلق علاج
غیر درد تو که بر درد همه درمان است
تا تو جستی ز دم تیغ حیات ابدی
تا ابد خضر دراین مرحله سرگردان ا ست
ما تهی از تو دل خویش ندانیم شها
دل ما مدفن آن جسم سرا پا جان است
تشنه کشتند تو را درلب شط تا لبت غافل از آنک
درهرانگشت تو صد آب بقا پنهان است
سوخت ازسوز عطش تا لبت ای چشمه ی خضر
دل هرذره ای از تشنگی ات سوزان است
ای شه تشنه نگر برتو و آل ات "طلایی"
مدح خوان دایم چون بهر نبی حسان است
مرتضی طلایی شمیرانی
* اشعار
کست زینب آن که عالم واله وحیران اوست
نور عصمت جلوه گر ازچهره ی تابان اوست
گوهر پاکی که ازپستان عصمت خورده شیر
جان به قربانش که جان عالمی قربان اوست
آستان زینب کبری حریم کبریاست
بندگان را دست حاجت جمله بردامان اوست
زهره ای کاندرسپهر عزت و جاه و جلال
روشنی بخش کواکب شمسه ی ایران اوست
بانوی اندر حریم عفت وشرم و وقار
مریم پاکیزه دامن حاجب و دربان اوست
رونق رضوان ز انفاس نسیم گلشنش
نکهت جنت زگیسوی عبیر افشان اوست
سیل نطق آتشینش کند کاخ کفر را
کاخ ایمان متکی برپایه ی ایمان اوست
جلوه ی حق کرد روشن کوفه ی تاریک را
گرمی بازار شام از خطبه ی سوزان اوست
داستانی کآتش اندر دامن هستی فکند
داستان محنت و اندوه بی پایان اوست
همت مردانه ی او نگسلد زنجیر عهد
خوشتر از پیوند هستی رشته ی پیمان اوست
قاسم رساء
* اشعار
جز تو ای کشته ی بی سر که سراپا همه جانی
کیست کزدادن جانی بخرد جان جهانی
ما تورا کشته نخوانیم که درصورت ومعنی
زنده اندر تن عشاق چوماهیت جانی
عجبی نیست که عرش دل ماجای تو باشد
دوست را جز دل عاشق به جهان نیست مکانی
ما تورا دردل و بیگانه ترا یافته در گل
هرکسی را به تو ازرتبه ی خویش است گمانی
خلق در کوی تو جویند نشان از تو ولیکن
بی نشان تا نشوند از تو نجویند نشانی
ما تورا دیده به چشم دل و درپرده ی ....
که تودر افئده پیدا یی و از دیده نهانی
وه که گر چشم حقیقت بگشائیم به رویت
همه جا وزهمه سو در دل و در دیده عیانی
جایی ازنور تو خالی نبود درهمه عالم
چون تو درقالب امکان مثل روح روانی
پیش عشاق تو چون ذکر خدا ذکر توباشد
به که ازذکر تو غافل ننشینند زمانی
عاصیان رانبود ایمنی از قهر الهی
مگر از لطف تو آرند به کف خط امانی
سخن آن به که نگوییم دراوصاف کمالت
زآنکه ما نبود درخور مدح تو لسانی
کی توانند خلایق سخن از فضل تو گفتن
مگر از فضل تو جویند لسانی و بیانی
فواد کرمانی
* اشعار
ای که به عشقت اسیر خیل بنی آدمند
سوختگان غمت با غم دل خرمند
هرکه غمت را خرید عشرت عالم فروخت
باخبران غمت بی خبر از عالمند
درشکن طره ات بسته دل عالمی است
وآن همه دل بستگان عقده گشای همند
یوسف مصر بقا درهمه عالم تویی
درطلبت مردو زن آمده و درهمند
تاج سر بوالبشر خاک شهیدان تست
کاین شهدا تا ابد فخر بنی آدمند
درطلبت اشک ماست رونق مرآت دل
کاین درر بافروغ پرتو جام جمند
چون به جهان خرمی جزغم روی تونیست
باده کشان غمت مست شراب غمند
عقد عزای توبست سنت اسلام و بس
سلسله ی کائنات حلقه ی این ماتمند
گشت چو درکربلا رایت عشقت بلند
خیل ملک دررکوع پیش لوایت خمند
خاک سر کوی تو زنده کند مرده را
زان که شهیدان او جمله مسیحا دمند
هردم از این کشتگان گرطلبی بذل جان
درقدمت جان فشان با قدمی محکمند
سر خدای ازل غیب در اسرار توست
سر تو با سرحق خود ز ازل توامند
محرم سر حبیب نیست به غیر ازحبیب
پیک ورسل در میان محرم ونامحرمند
درغم جسمت "فواد" اشک نبارد چرا
کاین قطرات عیون زخم تورا مرهمند
فواد کرمانی
* اشعار
رسم است هرکه داغ جوان دید دوستان
رافت برند حالت آن داغدیده را
یک دوست زیر بازوی او گیر د ازوفا
وآن یک زچهره پاک کند اشک دیده را
آن دیگری برو بفشاند گلاب و شهد
تا تقویت کند دل محنت کشیده را
یک جمع دعوتش به گل وبوستان کنند
تابر کنندش از دل خار خلیده را
جمع دگر برای تسلای او دهند
شرح سیاهکاری چرخ خمیده را
القصه هر کسی به طریقی زروی مهر
تسکین دهد مصیبت بروی رسیده را
آیا که داد تسلیت خاطرحسین
چون دیدنعش اکبر درخون تپیده را
آیا که غم گساری و انده بری نمود
لیلای داغ دیده ی زحمت کشیده را
بعد ازپسر دل پدر آماج تیر شد
آتش زندن لانه ی مرغ پریده را
ایرج میرزا
* اشعار
از زین فتا دو سر برخاک برگذاشت
خاکم به سر که شه به سر خاک سر گذاشت
هرجا که سرنهاد برآن ریگ های گرم
ازتاب رفت وباز به جای دگر گذاشت
اشکش زدیده جاری وازتاب تشنگی
لب های خشک را به ره چشم ترگذاشت
هرجا که درد داشت بر آن می گذاشت دست
ای درد بر دلم که به دل بیشتر گذاشت
از بس رسیده بود برآن تیر چارپر
چون مرغ پرشکسته سرش زیر پر گذاشت
تا جای داشت داد به تن جای زخم تیر
به جز دل که جای زخم فراق پسر گذاشت
می خواست جای فرقت یاران دهد به دل
ازغم نبود جا به دلش برجگر گذاشت
جانش هوای بارگه کبریا نمود
تن را برای دشمن بیداد گر گذاشت
داوری شیرازی
* اشعار
روی دلم باز سوی کربلا ست
رغبت بیمار به دارالشفاست
گرره بادیه ی کربلا
مخبر مظلومی آل عباست
ذکر لب تشنه ی شاه شهید
شهد شفای دل بیمار ماست
آن که به هر خسته ی بی دست وپا
نیت طوف در او هم دواست
اشرف اولاد بنی فاطمه
سید آل علی المرتضاست
پرده ی آرایش درگاه او
پرده کش چهره ی جرم وخطاست
ای به رضای تو قضا وقدر
وی همه کار تو به تقدیر راست
بود دلت را به شهادت رضا
نصرت دشمن اثر آن رضاست
ورنه کجا دشمن بد کیش را
تاب مصاف خلف مصطفاست
گریه کنان مردم چشم همه
بهر تو پوشیده سیه درعزاست
دوست چه سان از توشود ناامید
حاجت دشمن چو به لطفت رواست
فضولی بغدادی
* اشعار